درس اژدها کشی

در داستان ها آمده است که :

در ژاپن استادی “اژدها کشی ” درس می داد .دانشجویان هم پر تلاش و سخت درس می خواندند .
پایان دوره رسید .
هنگام فارغ التحصیلی دانشجویان پرسیدند :

استاد ما همیشه چشم منتظر بودیم تا شما اژدهایی را نشان دهید و او را بکشید تا بتوانیم آموخته هایمان را در عمل هم مشاهده کنیم.

استاد لبخندی زد و گفت:
فرزندانم سالهاست است که دیگر کسی هیچ خبری از اژدها نشنیده است و می گویند نسل اژدها ها منقرض شده است !

دانشجویان متعجب پرسیدند :پس ما باید چه کاره شویم ؟!
استاد پاسخ داد :شما هم می توانید “اژدها کشی ” به دیگران درس بدهید …

آه از دانشگاه و استادی که درس اژدها کشی یاد دانشجوهایش بدهد و آه از دانشجویی که نداند اژدها سال هاست که منقرض شده و شاید اصلا وجود نداشته و آه از تدریس وقتی چاره ای غیر از آن نباشد
چیزی را یاد بگیریم که بتوانیم در عمل هم ازش استفاده کنیم

فتأمل

پست های مرتبط

از حرف تا عمل / چگونه کیفیت خدمات بیمارستان را می توان افزایش داد؟

سناریوی اول:

یکی از مدیران وزارت بهداشت، آدم سلیم القلبی است و می خواهد کیفیت خدمات ارائه شده به مردم در بیمارستان ها افزایش یابد لذا کاری که می کند این است که خودنویس اش را می گذارد روی کاغذ و فی البداهه آیین نامه ای می نویسد و می گوید از فردا همه بیمارستان ها باید کیفیت شان را افزایش دهند وگرنه ال خواهیم کرد و بل و بعد برای اینکه از روند اجرای درست آیین نامه اش اطمینان حاصل کند، برای هر مترمکعب بیمارستان ها یک بازرس می گذارد و از آنجایی که این روزها نمک هم زیاد می گندد، برای خود بازرس ها هم باید سربازرس گذاشت و برای سربازرس هم  خیلی سربازرس تا در نهایت بودجه هم حیف و میل شود و دست آخر نه کیفیت افزایش یابد و نه بودجه ای برای کارهای دیگر و فقط مشتی بازرس روی دست دولت بماند که باید 30 سال حقوق شان را بدهد.

سناریوی دوم:

یکی از مدیران بلاد کفار هم می خواهد کیفیت خدمات ارائه شده توسط بیمارستان ها افزایش یابد اما او بیشتر از کاغذ بازی به سیستم سازی اعتقاد دارد. او می داند که باید بر مبنای شاخص ها عمل کند و از توصیه نامه و بکن و نکن دست بردارد برای همین یک شاخص به نام  نرخ بازورود (Readmission‌) تعریف می کند به این صورت که اگر بیمار بستری شده بعد از 30 روز مجددا بیمار شده و دوباره به مرکز درمانی مراجعه کند، دولت بیمه آن فرد را تقبل نمی کند و خود بیمارستان باید از جیب مبارک خود پول عمل 30 روز قبل و عمل فعلی را پرداخت کند و این یعنی هزینه سنگین برای بیمارستان.

با این مکانیزم، مدیر بیمارستان چون حیات و مماتش را در خطر می بیند، نه برای محض رضای خدا که برای آب و نان زن و بچه خودش هم که شده، تلاش می کند نرخ بازورود بیمارستانش را کم کند تا پول کمتری از جیبش برود و اینجاست که خود به خود کیفیت خدمات هم افزایش خواهد یابد.

سناریوی اول را بسیار دیده و خوانده ایم و بدجوری برایمان آشناست و سناریوی دوم را هم رئیس جمهور سابق آمریکای جهان خوار – باراک اوباما- وضع کرد.

نگارنده – هادی آقازاده – بدون واسطه از مدیران درگیر در پروژه های بهبود بیمارستانی در آمریکا شنیده که با تعریف این شاخص چه تکاپو و هیاهو ها که برای افزایش کیفیت خدمات بیمارستان در آمریکا نیافتاده است.

سال هاست می خواهیم فقر را از بین ببریم، عدالت را افزایش دهیم، بیکاری را کاهش داده و حال همه مان را خوب کنیم اما آیا تا به حال کسی از شاخص های کمی برای پایش کارمان استفاده کرده ایم؟

اینکه بگوییم، عدالت باید افزایش یابد تا اینکه بگوییم، اگر درآمد هر ایرانی بالای A ریال بود، یعنی ما توانسته ایم عدالت را برقرار کنیم، کدام یک می تواند دیدگاه درست و هدف محوری برای مجموعه دولت ایجاد کرده تا همه هدف شان رسیدن هر ایرانی به درآمد بالای حد مشخص شده و در نتیجه عدالت باشد؟

به یاد داشته باشیم، ساختارها، رفتارها را ایجاد می کنند و رفتارها هم به نوبه خود ساختارها را شکل می دهند.

و آخر دعوانا، اوصیکم به سیستم سازی قبل هر کاری

فتأمل

پست های مرتبط

  • 10000
    یک قانون بسیار درستی در عالم وجود و نیز عالم کسب و کار ها هست به نام قانون پارکینسون. به زبان ساده می گوید برای هر کاری، هر چقدر ظرفیت…
  • 10000
    فرض کنید امروز در اخبار می خوانیم عباس کیارستمی بر اثر اشتباه پزشکی جان خود را از دست داد پشت بند این «رویداد»، آقای داریوش مهرجویی به پزشکان فحش می…

تدریس کتاب «پله پله تا پختگی» در دانشگاه /بازخوردهایی از خوانندگان کتاب

یکی از لذت های نوشتن برای منی که عاشق نوشتن هستم، دریافت بازخوردهایی از خوانندگان است تا عیار و خلوص کارم را از منظر کسانی که برایشان می نویسم، دریابم و بفهمم. هر چند که غایت نوشتن، ارضای نیاز درونی است تا جلب رضایت اغیار.

سال هاست که به بهانه های مختلف که اکثر آنها مربوط به رشته تحصیلی ام بوده، نوشته ام و حتی از آن کسب درآمد هم کرده ام اما هیچ کدام به قدر نوشتن کتاب «پله پله تا پختگی» حال مرا خوب نکرد و به قول عرفا بهم نچسبید.

این کتاب را در شش ماه نوشتم. یک وقت خیال نکنید خیلی شیک و مجلسی می رفتم پشت میز می نشستم و یک Warm Up اساسی می کردم و بعدش شروع به نوشتن می کردم. نه.

اتفاقا چون حرف دلم بود، تا دست به کیبورد می بردم، کلمات خودشان می آمدند و وظیفه من فقط تایپ کردن شان بود. البته از حق نگذریم که نوشتن تکه خاطرات در قالب پست های دو صفحه هم مزید بر علت شد که به قول اهل قلم، پلات و پیرنگ کار دستم بیاید و لذا مرحله بعد فقط نوشتن بود و نوشتن. حالا نصف شب یا کله خروس خوان سحر.

گاهی می شد کتاب را در اتوبوس دانشگاه مان می نوشتم. گاهی در هم صحبتی با دوستی و رفیقی، ایده چگونه نوشتن می آمد و می نوشتم. گاهی هم کلافه از چگونه شروع کردن، آهنگ بی کلام به دادم می رسید و کمکم می کرد تا حسن مطلع خوبی برای فصل ها پیدا کنم.

هر چه که بود این کتاب نوشته شد و من از همان اوایل نوشتن هم می دانستم که کتاب مخاطب پسند خواهد بود به دو دلیل:

  • جنبه داستانی و زبان ساده کتاب و از همه مهمتر جنبه طنزآمیز خاطرات
  • بدیع بودن این جنس کار در فضای کتاب ایران

بعد از انتشار کتاب، بازخورد گرفتن ها هم به تدریج شروع شد. خیلی از دوستان صنایع خوانده بازخورد های بسیار خوبی دادند اما از همه جالب تر برای خودم، بازخوردهایی بود که از دوستان غیر مهندسی صنایع خوانده می گرفتم. به طور مثال عزیزی که ایران شناسی می خواند کتاب را خوانده بود و بسیار تعریف کرده بود، قائم مقام شرکت فناپ که این کتاب را به دوستان و همکاران شان نیز توصیه کرده بودند، دوستانی از دانشگاه علوم پزشکی تهران که بر من بسیار لطف داشتند، چند ده تن از دانشجویان مهندسی برق خوانده که به صورت گروهی  کتاب را خوانده و بازخورد داده بودند. چند تن از مدیران صنعتی کشورمان، مهندسین گروه خودرو سازی سایپا، مهندسین الکترونیک یکی از شرکت های پیشرو در صنعت الکترونیک ایران و … همه این بازخورد هایشان برایم شیرین بود و چسبید

اما این بازخورد آخری دیگر سرکیفم آورد تا یک بار دیگر در مورد کتاب بنویسم

به همت آقای احسان ثقه ای مدیر گروه مهندسی صنایع دانشکده مهندسی صنایع دانشگاه آزاد اسلامی واحد ملایر، این کتاب در طول یک ترم تحصیلی برای دانشجویان کارشناسی درس مدیریت کیفیت تدریس شده و در انتها بازخوردهای گرفته شده از ایشان توسط استاد محترم درس برایم ارسال شد.

فارغ از نقطه نظرات – که آنها هم بسیار با ارزش بودند – همین که کتاب باعث شده بود چند دانشجوی مهندسی صنایع بیشتر با نظام سلامت و نقش مهندسی صنایع در آن آشنا شوند، باعث شده بود با تولید ناب آشنا شوند، باعث شده بود سرذوق بیایند و خاطرات خودشان را بنویسند و … برایم یک دنیا ارزش داشته و همین جا هم از دانشجویان محترم این درس و هم آقای احسان ثقه ای عزیز مراتب تشکر را دارم و دست شان را به گرمی فشار می دهم.

الغرض اینکه دوست داشتم شما هم این بازخوردها را بخوانید و اگر کتاب را خوانده اید، حتما چند کلمه ای شما برایم بنویسید که بسیار بسیار مایه خوشحالی و مسرت من خواهد بود

و اگر کتاب را نخوانده اید، می توانید از طریق لینک (اینجا) کتاب را دانلود کرده و مطالعه نمایید. قول می دهم خوش تان خواهد آمد. ضمنا با جست جوی عنوان کتاب هم می توانید در بسیاری از سایت های معروف و تخصصی کتاب نیز آن را پیدا کنید.

در مجموع تاکنون بیش از 30 هزار نفر این کتاب را در سایت ها و کانال های تلگرامی مختلف دیده و ان شالله خوانده اند. خواهش بنده این است که اگر شما نیز کتاب را خواندید و آن را مفید یافتید با حداقل یک نفر دیگر نیز به اشتراک بگذارید. 

و اما بازخورد های دانشجویان عزیز در فایل زیر به صورت فایل Word تقدیم می شود:

بازخورد های کتاب پله پله تا پختگی

پست های مرتبط

این ۱۵کشور، بهترین نظام سلامت دنیا را دارند/ قطر هست، آمریکا نیست

موسسه لگاتم، در ماه نوامبر تحقیقات ده سالانه شاخص رفاه جهانی خود را با مطالعات گسترده بر روی مرفه‌ترین کشورهای جهان منتشر کرده است. این سازمان با تقسیم بندی 9 زیر شاخص از مجموع 104 متغیر بر اساس لیست خود، بر وضعیت بهداشت و سلامت افراد در کشورهای مختلف تمرکز کرده است.

سلامت در این تحقیقات بر اساس سه جزء کلیدی مورد بررسی موسسه لگاتم قرار گرفته که به این ترتیب هستند؛ سلامت جسمی و روانی عمومی یک کشور، زیر ساخت‌های سلامت و در نهایت، در دسترس بودن مراقبت‌های پیشگیرانه.

طبیعی است که در این شاخص رفاه، کشورهایی که به لحاظ اقتصادی از جمله کشورهای توسعه یافته محسوب می‌شوند، کشورهای بزرگ که اتفاقا به منابع وسیعی دسترسی دارند در جرگه بهترین‌ها به لحاظ سلامت قرار می‌گیرند.

لیست این 15 کشور را به این ترتیب مرور می‌کنیم؛

15 – کانادا

بر اساس قانون بهداشت 1984 کشور کانادا درمان در مرحله دسترسی به مراقب‌های سلامت رایگان اعلام شد. قانونی که به عنوان مدیکایر شناخته می‌شود. هر چند سیستم بهداشت و درمان کانادا کامل نیست و از همین رو در سال‌های اخیر بسیاری از مردم کانادا برای درمان‌ و مراقبت‌های خصوصی راهی امریکا شده‌اند.

14 – قطر

بهترین استانداردهای سلامت را در بین کشورهای خاورمیانه می‌توان در کشور ثروتمند قطر پیدا کرد.کشور قطر اخیرا قدم بزرگی در راستای پیاده سازی سیستم مراقبت‌های بهداشت جهانی در سراسر این کشور برداشته است.

13 – فرانسه

این کشور اروپایی به کیفیت سیستم‌های خدماتی بهداشتی‌اش مشهور است. برای همین عجیب نیست اگر فرانسه در این لیست قرار گرفته است. سن امید به زندگی در کشور فرانسه 82 سال است.

12 – نروژ

نروژ به همراه همتایان اسکاندیناوی خود اغلب در نزدیکی رنکینگ کیفیت جهانی زندگی قرار می‌گیرد که یکی از دلایل این اتفاق شرایط سلامت مردم این کشور است.خدمات بهداشتی درمانی برای بچه‌های زیر 16 سال در این کشور رایگان است هر چند بزرگسالان برای دریافت این خدمات باید پول بپردازند. این کشور در کل دنیا تنها کشوری است که بیش از هر یک نفر برای سلامت و مراقبت‌های بهداشتی هزینه می‌کند.

11 – نیوزلند

نیوزلند فعال‌ترین کشور در جهان است با مردمی که به لحاظ وزنی در شرایط ایده‌آلی قرار دارند و در مسابقات بین‌المللی ورزشی شرکت می‌کنند. میانگین سن امید به زندگی در این کشور 81.6 است.

10 – بلژیک

صرفا بر اساس میانگین سن امید به زندگی 81.1 سال ، بلژیک بیرون از جمع بیست کشور برتر جهان قرار می‌گیرد. این کشور از سیستم بهداشت جهانی برخوردار است اما به بیمه سلامت الزامی برای مردمش احتیاج دارد.

9 – آلمان

با اینکه آلمانی‌ها به خوردن سوسیس که از جمله خوراکی‌های ناسالم شناخته می‌شود مشهور هستند اما مردم این کشور از جمله سالم‌ترین مردمان جهان شناخته می‌شوند.میانگین سن امید به زندگی در این کشور 81 سال است.

8 – استرالیا

با آب و هوای فوق‌العاده و کمترین میزان آلودگی هوا ، غیر طبیعی نیست اگر استرالیا در جمع سالم‌ترین کشورها در نیمکره جنوبی زمین قرار بگیرد. میانگین سن امید به زندگی در این کشور 82.8 است که استرالیا را در این زمینه در رتبه چهارم جهان قرار داده.

7 – هنگ‌کنگ

شهر کوچک و تقریبا مستقل هنگ کنگ برای جمعیت 7.2 میلیونی خود 11 بیمارستان خصوصی و 42 بیمارستان عمومی دارد. در سال 2012 زنان هنگ گنگی بیشتر میانگین سن امید به زندگی را در بین جمعیت کره زمین مال خود کرده بودند.

6 – سوئد

با بالاترین سطح کیفیت زندگی و سلامت در رنکینگ کشورهای شمالی اروپا ، سوئد بالاترین امتیاز را از آن خود می‌کند.مردان سوئدی بالاترین رتبه چهارم سن امید به زندگی را در بین همه مردمان جهان به خود اختصاص داده‌اند به طوریکه 80.7 سال میانگین سن امید به زندگی آنها شناخته شده است.

5 – هلند

در سال 2015 کشور هلند بالاترین رتبه را در اروپا به لحاظ شاخص مصرف کننده سالم به دست آورد. در مقایسه با سیستم بهداشت و درمان در اروپا هلند از 1000 امتیاز ، عدد 916 را به دست آورد که بالاترین محسوب می‌شود.

4 – ژاپن

ژاپن با میانگین سن امید به زندگی 83.7 سال ، بالاترین رتبه را در دنیا به خود اختصاص داده است. که البته این موضوع دغدغه جمعیتی را بر اساس پیر شدن سریع جمعیت ژاپن منجر شده است.

3 – سوئیس

کشوری ثروتمند، زیبا و به طور خارق‌العاده‌ای سالم. سوئد از جمله کشورهایی است که هر چیزی را که یک فرد برای زندگی خوب به آن نیازمند است به فراوانی دارد. سیستم بهداشت و درمان این کشور همان سیستم جهانیست که مبنای آن بیمه اجباری همه شهروندان در این کشور بوده است.

2 – سنگاپور

سنگاپور کوچک از دیگر کشورهایی است که به لحاظ شاخص سلامت در بالاترین رتبه‌ها قرار می‌گیرد. سنگاپور با جمعیت 5.6 شهروند، از میانگین سن امید به زندگی 83.1 سال بهره‌مند است.

1 – لوکزامبورگ

این کشور بین بلژیک، فرانسه و آلمان واقع شده است. لوکزامبورگ ثروتمند در بالاترین رتبه موسسه لگاتم بر اساس زیر شاخص‌های سلامت قرار می‌گیرد. میانگین سن امید به زندگی در بین مردم این کشور 82 سال است.

منبع: بیزینس اینسایدر/ ۱۳ ژانویه ۲۰۱۷

پ.ن: دسته بندی صورت گرفته در این تحقیق بر اساس شاخص های مشخصی بوده و ممکن است با عوض شدن آن شاخص ها، رتبه بندی این کشورها عوض شده و یا کلا کشورهای دیگری اضافه و کشورهای موجود حذف شوند. با این حال استناد به این رتبه بندی ها می تواند دیدگاه نسبتا خوبی از وضعیت نظام سلامت در کشورهای مختلف دنیا ارائه دهد

پست های مرتبط

وقتی حرف زدن کافی نیست/ محمد یونس چگونه فقرا را نجات داد؟

اولین بار اسم محمد یونس را در سایت متمم (محل توسعه مهارت های فردی من) دیدم. محمد یونس؛ کسی که با وام های خرد و ریزش، نجات بخش مردمان فقیر بود.

او بانک گرامین را تاسیس کرد که هدف آن اعطای وام های با بهره کم به فقرا بود تا از قبل همین وام ها، هم زندگی شان سروسامان پذیرد و هم چرخ اقتصاد مملکت با اتکاء به خرده تولید کننده های محلی سرپا بایستد.

ایده ای که در نهایت جایزه اقتصاد نوبل را برای این اقتصاددان مسلمان به ارمغان آورد و کتاب هایش را بر صدر پیشخوان کتاب فروشی ها قرار داد.

ایده ی ساده ای که با جرقه مشاهده فقرا به ذهن او خطور کرد و رشد کرد و قد کشید و توانست زندگی میلیون ها انسان را زیر و رو کند.

اما محمد یونس چه دخلی به ایران و نظام سلامت و اقتصادش دارد؟

دخلش را بهتان خواهم گفت. اول بیایید ماجرای تاسیس بانک گرامین را از زبان خود محمد یونس بخوانیم:

محمد یونس_نظام سلامت

موضوع بیست و پنج سال قبل شروع شد. من در یکى از دانشگاه هاى بنگلادش اقتصاد درس مى دادم. کشور دچار قحطى بود. احساس بسیار بدى داشتم. من در کلاس نظریه هاى پررنگ و آب اقتصادى را درس مى دادم. به تازگى مدرک دکتراى خود را در آمریکا گرفته بودم. اما وقتى از کلاس بیرون مى رفتم. چشمم به بدن هاى نحیف و اسکلت گونه اى مى افتاد که انتظار مرگ را مى کشیدند. احساس کردم آنچه آموخته ام و آنچه درس مى دهم حکایت واقعى نیستند و براى زندگى مردم معنا و مفهومى ندارند. از این رو خواستم ببینم مردم در دهکده مجاور دانشگاه چگونه زندگى مى کنند. مى خواستم بدانم آیا به عنوان یک انسان کارى هست بتوانم بکنم که مرگ این قحطى زده ها را به تعویق بیندازم. آیا مى توانم حتى اگر شده به یک نفر کمک کنم. نمى خواستم مانند پرنده اى بر فراز آسمان، آنچه را روى زمین اتفاق مى افتد ببینم. سعى کردم به جاى آن در قالب چشم یک کرم ظاهر شوم تا آنچه را روبه رویم ظاهر مى شود ببینم، آن را ببویم، لمس کنم و ببینم کارى هست که بتوانم برایش بکنم یا نه.

حادثه ویژه اى به من جهت گیرى خاصى داد. زنى را ملاقات کردم که چهارپایه هایى از جنس بامبو درست مى کرد. بعد از صحبتى که با او کردم فهمیدم روزى دو سنت درآمد دارد. باور نمى کردم کسى بتواند به این شدت کار کند و چهارپایه هایى به این زیبایى بسازد و پولى در این حد ناچیز دریافت کند. او گفت چون پول ندارد که چوب بامبو بخرد و چهارپایه درست کند مجبور شده از کسى قرض بگیرد. این تاجر گفته بود تنها در صورتى این پول را به زن قرض مى دهد که چهارپایه هاى ساخته شده را تنها به او بفروشد آن هم به قیمتى که او مى گوید.

این دلیل قیمت ارزان چهارپایه ها بود. در واقع آن زن کارگر جیره خوار آن تاجر بود. پرسیدم که هزینه تهیه چوب بامبو چقدر است، و او گفت حدود ۲۰ سنت، و اگر چوب خیلى خوب بخواهید ۲۵ سنت. با خود گفتم مردم محتاج ۲۰ سنت هستند و کسى به آنها کمک نمى کند و با او صحبت کردم و گفتم که مى توانم این ۲۰ سنت را به او بدهم. اما فکر دیگرى به ذهنم رسید. تصمیم گرفتم فهرستى از کسانى که به این مقدار پول نیاز داشتند تهیه کنم. به اتفاق یکى از دانشجویانم چند روزى به دهکده مجاور رفتیم. معلوم شد که ۴۲ نفر وضعیت آن زن را دارند و وقتى پول موردنیاز آنها را با هم جمع زدم، به شدت جا خوردم. رقم به ۲۷ دلار رسید. از خودم خجالت کشیدم که در جامعه اى زندگى مى کنم که نمى تواند به ۴۲ انسان پرتلاش و سختکوش و در ضمن ماهر، ۲۷ دلار بدهد. براى نجات از این احساس شرمندگى، از جیبم ۲۷ دلار درآوردم و آن را به دانشجویانم دادم و گفتم این پول را به آن چهل و دو نفرى که ملاقات کردیم بده. به آنها بگو این یک وام است، اما فقط وقتى توانایى اش را پیدا کردند پول را به من پس بدهند و آنها مى توانند محصولاتشان را به هر کس و در هر کجا که پول بهترى بدهد بفروشند.

فقرا بعد از دریافت پول به هیجان آمدند و من با دیدن هیجان آنها فکر کردم حالا چه کار باید بکنم؟ با مسئولان شعبه بانکى که در دانشگاه بود صحبت کردم. از مدیر بانک خواستم به اشخاص فقیرى که در دهکده با آنها صحبت کرده بودم وام بدهد. خیلى جا خورد. گفت: شما عقلتان را از دست داده اید. این غیرممکن است چگونه مى توانیم به فقرا وام بدهیم؟ آنها اعتبارى ندارند. با اصرار و التماس به او گفتم: دست کم امتحان کنید و نتیجه اش را ببینید و این که رقم زیادى نیست. در جوابم گفت نه، مقررات ما این اجازه را نمى دهد و این فقرا نمى توانند وثیقه بسپارند. از آن گذشته، این رقم اندک، ارزش وام دادن ندارد. بعد به من توصیه کرد که با مقام هاى ارشد بانک در بنگلادش حرف بزنم. من به توصیه اش عمل کردم و به اشخاص بلندپایه بانک مراجعه نمودم. همه آنها به یک شکل جوابم را دادند و سرانجام پس از آن که چندین روز دنبال آن کار دویدم، حاضر شدم که ضامن آنها شوم. گفتم «من این وام را تضمین مى کنم. هرچه را که لازم باشد امضا مى کنم. پول را از بانک مى گیرم و آن را به اشخاصى که مى شناسم مى دهم».

این شروع کار بود. آنها به من گوشزد کردند که فقرایى که وام مى گیرند هرگز آن را پس نمى دهند. گفتم: امتحان مى کنم. جالب اینجا بود که آنها تا آخرین سنت وام شان را پس دادند. من در حالى که به شدت هیجان زده بودم، به رئیس بانک مراجعه کردم: «ببینید، آنها تمام بدهى شان را پرداخت کرده اند و مسأله اى وجود ندارد». در جوابم گفت: «نه، آنها شما را فریب داده اند، به زودى از شما پول بیشترى مطالبه مى کنند و آن را پس نمى دهند». من به آنها پول بیشترى دادم و باز هم بدهى شان را پرداخت کردند. وقتى موضوع را با رئیس بانک در میان گذاشتم، او گفت: ممکن است در یک دهکده بتوانید این کار را بکنید، اما اگر این کار را در دو دهکده انجام بدهید موفق نمى شوید. با عجله این کار را در دو روستا انجام دادم. باز هم مؤثر واقع شد. از این رو میان من و رئیس بانک و همکاران بلندپایه او نوعى مبارزه درگرفت. به من گفتند احتمالاً اگر شمار دهکده ها به پنج برسد، حرفشان درست از آب درمى آید. من این کار را در پنج دهکده انجام دادم و باز هم مردم وام دریافتى را پس دادند. اما رؤساى بانک تسلیم نشدند. ۱۰ دهکده، ۵۰ دهکده، و ۱۰۰ دهکده را پیشنهاد کردند. این گونه، رقابتى میان من و آنها درگرفت. من به نتایجى رسیدم که آنها نمى توانستند انکار کنند. با این حال آنها به گونه اى آموزش دیده بودند که فکر مى کردند فقرا قابل اعتماد نیستند. خوشبختانه من اینگونه تربیت نشده بودم، بنابراین آنچه را مى دیدم باور مى کردم. اما ذهن و چشمان مدیران بانک تحت تأثیر دانسته هاى قبلى شان کور بود.

سرانجام با خود گفتم چرا مى خواهم آنها را متقاعد سازم؟ من شخصاً کاملاً مطمئن هستم که فقرا مى توانند وام بگیرند و بدهى شان را بپردازند. چرا بانک جداگانه اى درست نکنیم؟ این موضوع نظر مرا جلب کرد. از این رو پیشنهادى به دولت نوشتم و اجازه خواستم که بانکى دایر کنم. دو سال طول کشید تا دولت را متقاعد کردم. در دوم اکتبر ۱۹۸۳ ما تبدیل به یک بانک شدیم، یک بانک رسمى و مستقل. حالا مى توانستیم آن طور که مى خواستیم برنامه هایمان را گسترش بدهیم، و همین کار را هم کردیم.

بانکی که محمد یونس تاسیس کرده اکنون به میلیون ها انسان در کشور بنگلادش و به خصوص فقرا وام های کوچک و با بهره کم می دهد و از این طریق منجر به شکل گیری هزاران هزار شعل در روستاها و شهرهای بنگلادش شده است.

بنگلادش که سهل است، همین ایده کوچک اعطای وام های بدون ضامن به روستایی های فقیر هم الان که دارم این سیاهه را برایتان می نویسم، در بیش از 250 شعبه این بانک در بیش از 100 کشور دنیا در حال اجراست.

یک انسان و نجات ده ها میلیون فقیر از فقر!

اما دخل این ماجرا به  ایران خودمان چیست؟

نکته مشترک ایده محمد یونس و درد بی فروکش ما، تلاش برای نجات فقرا از چنگال لاکردار فقر هست. آن هم نه تلاشی که از بالای آسمان و با طیاره قوت لایموت به سرشان بریزد و وابسته را معتادتر کند و یا فقط در میزهای مناظره وعده و وعید اصلاح و بهروزی به خوردشان داده شود، نه!

تلاشی که به فقرا سلاح جنگیدن علیه وضع موجودشان را می دهد و اعتماد به نفس از دست رفته بل نداشته شان را بهشان برمی گرداند و کمک شان می کند علیه حال اکنون شان شورش کنند و نه بگویند و پای در راه اصلاح زندگانی شان بردارند.

سال ها در شهرستان زندگی کرده ام. روستاهای بسیاری دیده ام. حلبی آبادهای تهران را دیده ام. فقر و نداری مردمان این کشور را لمس کرده و گریسته ام. اما مگر گریه کردن دوای درد است؟

وقتی می توان با ایده های برآمده از اعتماد به مردم فقیر چنین کارهای بزرگی انجام داد، چرا باید ساکت نشست و فقط از زمین و زمان ایراد گرفت و مسئولیت خود را فراموش کرد؟

دیگر دولت و دم و دستگاه هایش از بس بزرگ و ناکارآمد شده که دیگر امیدی به جلو رفتن امورات خودش هم نیست چه برسد به دوای درد فقرا بودن.

دیگر نوبت ما مردم است. نوبت ما که بدون هیچ چشم داشتی با ایده هایی این چنین، تلاش کنیم حال خود و اطرافیان و مردم مان را بهتر کنیم

پ.ن: توصیه می کنم حتما کتاب «جهان بدون فقر» محمد یونس را مطالعه بفرمایید.

پست های مرتبط