اگر من وزیر بهداشت بودم / ایده ای برای اصلاح نظام سلامت ایران

پرداخت ارزش محور، راه حلی برای چالش های مالی نظام سلامت در ایران

1-مروری بر وضعیت کنونی:

یک جمله مشهور در تفکر سیستمی وجود دارد با این مضمون که: «ساختار ها رفتار ها را ایجاد می کند» اگر امروز شاهد رفتار «درمان کمی محور» هستیم، باید ریشه های آن را جستجو کنیم.

ریشه های ناکارآمدی این درخت فرسوده نظام پرداختی (Fee For Services) در خروجی ملموس آن است:

«از خدمت X برای بیمار استفاده کن و پولش را دریافت کن». در این شیوه «بهبودی حال مریض» عامل پرداخت نمی باشد بلکه استفاده کارا و یا غیر کارای منابع برای هر مریض عامل و دلیل پرداخت قلمداد می شود لذا این ساختار پرداختی، رفتاری کاملا طبیعی «تقاضای القایی» را سبب می شود. هر چند این عامل مطلوب نیست ولی باید پذیرفت نتیجه مستقیم همین ساختار است. پس باید راه حل را در ساختار و تغییر آن جست وجو کرد.

2-واکاوی نظام سلامت ایران

هر تغییر و تحول سازمانی که می خواهد موفق شود باید دو اصل مهم و ساده را در نظر داشته باشد:

  • ترازوی گردش پول باید در حالت تعادل میان همه ذی‌نفعان باشد. به عبارت بهتر همه ذی‌نفعان از این ساختار جدید نفع (مالی) ببرند و رابطه برد –برد حاکم باشد.
  • گردش پول با هدف نهایی سیستم هم راستا باشد.

برای توضیح بیشتر به شکل ساده شده نظام سلامت در ایران توجه نمایید:

1

شاید همه ذی‌نفعان در هدف نهایی این سیستم که «بهبود حال بیمار» است، اتفاق نظر داشته باشند اما وقتی جریان پول معادله منافع را بر هم بزند، آنگاه اولین قربانی همین هدف زیبا خواهد بود.

در نظام پرداخت کنونی، جریان پول چندین کانال فرعی دارد. این موضوع، نظارت را سخت می کند، گردش پول را دشوار کرده و ذی‌نفعان را به جای همکاری متقابل، مقابل یکدیگر قرار می‌دهد.

از طرفی دیگر، شیوه پرداختی کمّی محور، نه با هدف «بهبودی حال بیمار» و نه با منافع ذی‌نفعان از جمله بیمه ها هم راستا می‌باشد.

مسئله دیگر جزیره ای بودن خدمات در بخش های مختلف «ارائه کنندگان خدمات» است.

2-2- ایده‌ی پرداخت تجمیع یافته بر پایه ارزش ارائه شده:

در دنیای کسب وکار «ارزش» یک مفهوم مهم می باشد که معادله ساده آن در نظام سلامت بدین‌گونه می باشد:

هزینه/خروجی = ارزش

فرض کنید بیمار یک مشتری است که می‌خواهد سلامتی خود را به عنوان یک کالا از نظام سلامت خریداری کند. بدیهی است تا زمانی که این کالا به وی تحویل داده نشود، بیمار هیچ گاه پولی به نظام سلامت پرداخت نخواهد کرد.

حال از نگاه نظام سلامت برای فروش این کالا باید یک خروجی ملموس به بیمار تحویل داده شود و آن «بهبود بیماری» اوست.

از طرفی دیگر نظام سلامت برای فروش این کالا هزینه هایی متقبل خواهد شد. اما آنچه برای طرفین مهم است تحویل خدمت و دریافت وجه است که این خود عامل بازدارنده‌ای در تقاضای القایی محسوب می‌شود.

در این نگاه جدید چند نکته حائز اهمیت است:

  • یک نرخ هزینه برای کل چرخه درمان بیماری به بیمار داده می شود. در واقع یک کالا فروخته می شود:

هر بخش از فرآیند درمان نباید صورت حساب جداگانه داشته باشد بلکه تمام فرآیند ها با همکاری یکدیگر بر گرد بیمار (Patient Focus) جمع می‌شوند.

  • خروجی یا کیفیت درمان باید به زبان پول اندازه گیری شود:

شالوده این اندازه گیری، شاخص‌ها، استاندارد ها و قوانینی است که باید مورد اتفاق نظر همگان باشد.

خروجی ها توسط چک لیست ها وزن دهی و نمره دهی می شوند. قسمت سخت کار اینجاست که در نظام سلامت با تنوع وسیع و تقریبا منحصر به فردی از خدمات سروکار داریم. بهترین راه استفاده از Guideline  های استاندارد تشخیصی (Medical guidelines) و پرداخت بر اساس چک لیستِ پر شده است.

ابتدا یک چک لیست اولیه از وضعیت بیمار و وخامت حال او با در نظر گرفتن شرایط فیزیکی از جمله چاقی و سن و … پر شده و آنگاه پروسه استاندارد درمان او شروع می شود.

بر اساس وضعیت اولیه، هر پروسه درمانی، نتیجه و خروجی‌های پیش‌بینی شده‌ای خواهند داشت که باید اندازه‌گیری شده و با مقدار واقعی مقایسه شوند. در نهایت وزن تجمعی موارد مشمول چک‌لیست ها کیفیت خروجی و یا «بهبود حال بیمار» را تعیین خواهد کرد که به زبان اعداد و پول است.

نکته جالب اینکه هم اکنون موسسه بین المللی (International Consortium for Health Outcome Measurement) اقدام به تدوین این استاندارد‌ها برای اندازه گیری خروجی فرآیند درمان می کند.

  • هزینه ها به جای تعرفه ثابت یک متغیر به ازای هر بیمار می باشد:

تیم معالج در تمام فرآیند چرخه درمان بیمار، تمام گام ها و منابع مورد استفاده ( شامل پزشک، پرستار ها، دستگاه ها و …) به همراه زمان تقریبی درمان با آن منبع را ثبت می کند. همچنین بخش مالی بیمارستان، هزینه هر دقیقه آماده بودن این منابع را محاسبه و ضربدر میزان زمان کرده و با هزینه مواد مصرف شده برای آن بیمار جمع می‌کند تا هزینه کل به دست آید.

  • فروشنده‌ی کالا یک نهاد مستقل است.

لازمه اجرای این ایده، وجود یک متولی است که کانال اصلی شارش پول باشد. با توجه به کارکرد بیمه‌ها، شایسته است این وظیفه به عهده بیمه‌ها بوده و مسئولیت هرگونه عواقب آن نیز بر عهده بیمه‌ها باشد. پس از اتمام فرآیند درمان، چک لیست خروجی و هزینه‌ها به بیمه‌ها داده شده و بیمه‌ها مابعد التفاوت هزینه ها و یارانه دولتی را به بیمارستان ها باز می گرداند. این مهم به نفع بیمه‌ها، بیماران و ارائه دهندگان خدمات است. برای توضیح بیشتر توجه به شکل زیر ضروری است:

2

در حالت کلی این ایده کیفیت خدمات را به شدت بالا میبرد چرا که بیمارستان نرخ های استاندارد خروجی را نمی تواند تغییر دهد و برای ارزش بیشتر مجبور است هم خروجی های بهتری ارائه داده و هم هزینه‌های خود را کاهش دهد.

بدیهی است نتایج خروجی باید به تایید بیمار برسد.

همچنین در نگاه کوتاه مدت، این ایده می تواند به صورت محدود برای چند بیماری خاص اجرا شود.

ضعف این روش در لزوم وجود محیط رقابتی بین ارائه دهندگان خدمات سلامت است.

پ.ن: این ایده بر اساس کارهای صورت گرفته توسط مایکل پورتر، استراتژیست معروف آمریکایی در حوزه نظام سلامت (Value Based Healthcare) ارائه شده است.

نویسنده: هادی آقازاده

پست های مرتبط

  • 10000
    یک قانون بسیار درستی در عالم وجود و نیز عالم کسب و کار ها هست به نام قانون پارکینسون. به زبان ساده می گوید برای هر کاری، هر چقدر ظرفیت…
  • 10000
    فرض کنید امروز در اخبار می خوانیم عباس کیارستمی بر اثر اشتباه پزشکی جان خود را از دست داد پشت بند این «رویداد»، آقای داریوش مهرجویی به پزشکان فحش می…

گزارش بازدید از نمایشگاه تجهیزات آزمایشگاهی ایران

از ساعت حدود :10:10 دقیقه تا 12:10 دقیقه یک روز داغ اردیبهشت

نکات مهم و قابل ذکر:

  • قبل از بازدید از نمایشگاه تصورم در مورد تعداد شرکت های فعال در زمینه تولید تجهیزات آزمایشگاهی که قهرا نیازمند فناوری پیشرفته ای است برایم جالب و تعجب آور بود.
  • علاوه بر حجم شرکت های موجود، پیشرفته بودن محصولات تمام تصورات قبلی و تا حدودی قدیمی مرا بر هم زد و فرو ریخت. قبل از این تصورم این بود که بیشتر آمار ها و مستندات نشان داده شده توسط مراجع رسمی به نوعی سیاه نمایی و جو سازی و تبلیغات بوده ولی این نمایشگاه باعث شد بدانم واقعا پتانسیل بسیار بالایی در بدنه علمی کشور برای یک جهش بزرگ حتی تمدنی وجود دارد. این حجم از سرمایه انسانی با تخصص بسیار بالا واقعا می تواند غیرممکن ها را ممکن کند.
  • یک سوال بسیار بزرگی که مدت هاست در ذهنم هست و در نمایشگاه نیز تشدید شد این است که به راستی چرا با وجود تخصص، دانش فنی و امکانات سخت افزاری بسیار خوب، متاسفانه شرکت های بزرگ دانش محور در ایران به وجود نمی آید؟ قطعا عوامل بسیار زیادی دخیل هستند ولی صرف بازدید از این نمایشگاه این دغدغه را بیشتر در من تجدید کرد.
  • یک مورد جالب پرینتر های سه بعدی و حجم نسبتا خوب شرکت های ایرانی فعال در این زمینه بود. در یک خبر علمی می خواندم که آینده متعلق به پرینتر های سه بعدی خواهد بود و خوشحالم از اینکه شرکت هایی در ایران نیز در این زمینه فعال هستند.
  • مورد دیگر جالب ربات های جراحی بود. این ربات ها و شبیه ساز های جراحی می تواند کاملا در نظام آموزشی پزشکی جا افتاده و در ورزیده شدن پزشکان کمک شایانی بکند.
  • در مورد نانو الیاف طبیعی، آشنایی با کاربرد ها و بازار خوبی که وجود دارد برایم شگفت آور بود.

نمایشگاه تجهیزات آزمایشگاهی

  • شاید بد عادتی بزرگی حداقل برای من بوده که هر وقت نیاز به اطلاعاتی داشتم، آن را از طریق اینترنت جستجو کردم. شاید مهمترین نکته ای که یاد گرفتم این بود که حتما برای کسب اطلاعات به محل های این چنینی که هم افراد مورد نیاز و هم محصول های مشابه در آنجا یافت می شود برم و از نزدیک تحقیق کنم.
  • حتما حتما باید در مورد اصطلاحات اولیه در مورد تجهیزات پزشکی مطالعه های بیشتری داشته باشم تا بتوانم درکم را در این مورد کاملتر کرده و بهتر بتوانم وارد موضوعات شوم. خوشبختانه این نمایشگاه تلنگر خوبی برای من بود.
  • در سایت نمایشگاه های ایران عضو می شوم تا از این پس اخبار نمایشگاه ها را همیشه رصد کنم. مطمئنم فرصت های بیشتری در آینده برای همه ما هست. مخصوصا اینکه دیگر مسیر بهینه دسترسی به نمایشگاه را یاد گرفته ام.

پست های مرتبط

نباید مثل عوام بود/ دل نوشته ای برای انتخابات

به یاد دارم و به خوبی هم به یاد دارم، ایام انتخابات سال 92 بود. امتحان های پایان ترم کارشناسی مان تازه تمام شده  بود. من هم برگشته بودم شهرستان و با رفقاء زده بودیم بیرون تا احیانا از شور و ان شالله شعور انتخاباتی که ملت کیلو کیلو می بردند، ما هم سهمی داشته باشیم و دامنی پر کنیم هدیه اصحاب را.

انتخابات شوراها نیز همزمان با انتخابات ریاست جمهوری برگزار می شد و قاعدتا حال و هوای شهرستان ها بیشتر شورایی بود تا ریاست جمهوری چرا که از هر قبیله ای یا از هر محله ای یا از هر روستایی یک نفری نماینده شده بود و اهالی آن قبیله، روستا و یا محله هم که قهرا سنگ کاندیداهای خودشان را به سینه می زدند که نگو و نپرس.

و کسی هم نبود بپرسد برای یک شهر فسقلی چرا باید این قدر تعداد کاندیداها زیاد باشد؟ چون همه  احتمالا می دانستند که رشد بیکاری با رشد ثبت نام در انتخابات شوراها به طرز عجیبی همبستگی مستقیمی داشته و در دوره حاضر هم دارد و قوت هم گرفته است.

در همان حال و هوای بعد امتحانات بودم و شاد و شنگول با رفقا عرض خیابان را به طولش می دوختیم که در یکی از همان روزها دیدم و به عینه دیدم که دعوایی رخ داد. نگو و نپرس.

با سیل جمعیت که ناخودآگاه نگاه سوی مرکز دعوا چرخانده بودند و عده ای خوشحال از هیجان تازه ایجاد شده و عده ای هم برای پیگیری عاقبت دعوا همه به سمت مرکز دعوا هجوم می آوردند، من هم به آن سو رفتم.

ما که رسیدیم دعوا در مرحله رجزخوانی اش بود و طرفین که از قبیله های مختلف دو نامزد ناشناخته بودند از فحش های بالای زانو شروع کرده و یواش یواش قضیه را ناموسی می کردند.

عاقبت انبار باروت ترکید و دعوا دو نفر شکل گرفت. جماعت – از جمله خودم – هم ایستاده بودیم و تماشا می کردیم این کارزار دو جاهل را

به آنی نشد که بعد از وقوع دعوا، از چپ و وراست و آسمان و حتی زیر زمین، طرفدار سینه چاک دو نامزد ناشناخته آمدند و مثل جنگی که سرباز ها صرفا می کشند تا کشته نشوند، می زدند تا خورده نشوند.

میدان جنگی شده بود و مرد و زن داشتند همدیگر را می زدند. چنان که نگو و نپرس

در نقطه اوج دعوای قبیله ای بود که ناگهان کار به چاقو و چماق کشید به سبب آتش بیاری معرکه ی چند نادان که از پشت ماشین هایشان چوب ها را درآورده بودند و یکی از طرفین را مسلح کرده بودند.

چوب ها که درآمد، فهمیدم طرفی که چوب ندارد، کارش ساخته است. درست مثل ساخته شدن کار سپاه شاه اسماعیل در مقابل سپاه ینی چری عثمانی ها که آنها توپ داشتن و این صفوی ها نداشتند.

یکی از قلدرها که در حین فحش دادن چوب را در هوا می چرخاند، برای ترساندن طرف مقابلش چوب را به شانه او زد و طرف مقابل که آدم فرزی بود، با یک چرخش ناگهانی چوب را از دستش درآورد و قلدر که یک آن چرخید تا از رفقا کمک بگیرد، آدم فِرز ناخواسته چوب را با شدت تمام به سر آدم قلدر زد و از شدت ضربه، چوب به دو تکه شکست.

و شکست. سر آن قلدر شکست.

و آدم قلدر افتاد.

عجیب هم افتاد. آن قدر عجیب که هنوز هم یاد آن صحنه می افتم، مو به اندامم سیخ می شود. ابتدا پاهایش سست شد و سپس به پهلو به زمین افتاد

همه یک آن دست از دعوا برداشتند و ناخودآگاه این نفله شده را نگریستند که مثل سیل از سرش خون می رفت.

مثل همیشه ماموران آخرین نفری بودند که رسیدند و عده ای را دستگیر کردند و جماعت که ما باشیم را متفرق.

دست هایم می لرزید. پاهایم سست بود. هنوز باورم نمی شد چرا برای امری بدین مزخرفی و پوچی چنین دعوایی شکل می گرفت و آخر ماجرا به اینجا ختم می شد.

اصلا برنده شدن و یا نشدن آن دو نامزد فسقلی چه دخلی به آن جماعت بزن بهادر داشت که این گونه سینه چاک، سنگ آنها را به سینه می زدند؟

چرا باید به خاطر به قدرت رسیدن عده ای، خون آن آدم به زمین می ریخت و هیج کسی هم پایش نمی ایستاد؟

دیدن افتادن آن مرد، واقعا حالم را برای چند روز بد کرده بود. اساسی هم بد کرده بود.

آنجا بود که فهمیدم عوام الناس چه کسانی هستند!

همان هایی که به هر هایی، هویی دارند، همان هایی که همیشه هستند، بی آنکه بدانند چرا باید باشند.

همان هایی که صبح زنده باد مصدق می گویند و عصر خانه مصدق را غارت می کنند

همان هایی که می گویند اگر با ما نیستی پس علیه مایی.

همان هایی که از بس بیکار هستند، به جای تمرکز بر رفع دغدغه های زندگی خودشان، صبح تا شب مشغول چک کردن اخبار فلان کاندیدا و بهمان منتخب هستند تا برای آخر شب شان در گروه های مزخرف تر انتخاباتی تلگرامی و دورهم نشستنی، نقلی ابتیاع کنند تا دست خالی نباشند.

همان هایی که …

بگذارید مسئله را از جانب دیگری ببینیم و بررسی کنیم.

بگذارید ببینیم عوام الناس چه ویژگی هایی دارند و چرا نباید مثل عوام بود؟

عوام همان هایی اند که قربانی رویداد ها هستند نه تحلیلگر روند ها

همان هایی که در صف اول حماقت به کسانی اقتدا می کنند که حتی آنها را نمی شناسند

همان هایی که یا افراط می کنند یا تفریط

همان هایی که بیشتر حرف می زنند تا عمل

همان هایی که فکر می کنند همه چیز و همه کس علیه آنهاست

همان هایی که زنده بودن را با زندگی کردن اشتباه می گیرند

همان هایی که منتظر تغییر اند تا به وجود آورنده ی آن

همان هایی که دین را آیین پدرشان نه راه و روش زندگی سعادت آمیز می دانند

همان هایی که هر وقت شرایط اقتضا کند و سود بیشتر از هزینه باشد حقیقت را فدای مصلحت می کنند

همان هایی که فقط شکایت می کنند

همان هایی که ارزش وقتشان را نمی دانند و نمی دانند که فقط یکبار یه ایشان فرصت داده می شود

همان هایی که در حسرت لمحه ای خواب ، بهترین فرصت های دیدن و یاد گرفتن را از دست می دهند

همان هایی که هر جا جمعیت زیاد باشد همان جایند

همان هایی که یا همه را نوکر و خدمتگزار خویش می دانند و یا خود را خدمتگزار و نوکر همه

همان هایی که ظاهر خود را زیبا می کنند نه اندیشه ی خود را

همان هایی که یا خیلی سخت می گیرند یا خیلی آسان

همان هایی که قهرمان زندگی دیگران هستند نه بازیگر نقش اول زندگی خود

همان هایی که همیشه بیشتر از آنچه که نیاز هست،حرف می زنند و  حرف هایی می زنند که خود بدان ها باور ندارند

همان هایی که برای حرف مردم بیش از آنچه که نیاز هست ارزش قائل اند

همان هایی که حرف های پیچیده ای را که نمی فهمند، بیشتر قبول دارند تا حرفای درست و ساده را

همان هایی که عینک  قضاوت ، آن ها را نسبت به عیب های خودشان  غافل می کند

همان هایی که همیشه هستند و یک ابزار اند تا یک هدف

همان هایی که دوست دارند دین دار بودن یا نبودنشان ا در همه جا و همه شرایط نشان دهند

همان هایی که همه آدم ها را یا خوب یا بد می دانند و بلد نیستند با هر کس متناسب خودش رفتار کنند و بپذیرند که هیچ انسانی نه کامل است و نه سرتا پا گناه

همان هایی که در نظام ارزشی شان خواب به مراتب بالاتر از بیداری و یادگیری است

همان هایی که در 90 روز گذشته هیچ کتابی نخوانده اند

همان هایی که همیشه پای ثابت تماشای اخبار و تلویزیون و سریال ها هستند

همان هایی که از همه کس و از همه چیز انتقاد می کنند و دوست دارند دیگران مطابق میل آنها تغییر کنند

همان هایی که بهترین روش حل مسئله شان ندیدن و انکار کردن وجود مسئله است

همان هایی که تحمل دیدن پیشرفت دیگران را ندارند و یا آن ها را تحقیر می کنند، یا پشت سرشان غیبت می کند و یا آن را کم اهمیت جلوه می دهند

همان هایی…

باز هم بگویم؟

شاید این لیست بسیار طولانی تر از این اندک موارد باشد

اما، اما، اما هر چه هست، باید بدانیم و به نیکی هم بدانیم که راه پیشرفت از افکارات من و تو می گذرد، نه از انتخاب شدن و یا نشدن عده ای خاص.

خوب است احساس تکلیف کنیم و رای دهیم و برای نامزد مورد علاقه مان، دست تکان دهیم و تبلیغ کنیم اما خوب نیست مسئولیت خودمان را فراموش کنیم.

یادمان نرود، ما قرار است زندگی خودمان را بسازیم.

ما را با های و هوی بقیه چه کار؟

به یاد بیاریم.

به یاد بیاریم آخرین هدف و آرزویی که مدت ها به دنبالش بودیم و الان رهایش کرده ایم چه بوده؟

آیا وقتش نرسیده دست به کار شویم و آستین ها بالا زده شده، عمل کنیم و صبر کنیم و توکل کنیم و دوباره تلاش کنیم تا زندگی خودمان را تغییر بدهیم؟

باور کنید یا نه، رئیس جمهور و شواری شهر و هیچ کس دیگری نمی توانند زندگی ما را بهبود ببخشند.

آخر هنرشان شاید بهبود شرایط باشد اما بازیگر نقش اول زندگی مان خودمان هستیم.

این را نباید فراموش کنیم.

نباید مثل عوام باشیم.

بیایید تغییر را از خودمان شروع کنیم

شرط اول بزرگ شدن، نا امید شدن هست.

ناامید شدن از همه به جز خودت و خدایت.

از همه ناامید بشوید و حالا بلند شوید و آن کاری را شروع کنید که مدت هاست می خواستید شروع کنید

این است معنای تغییر.

پست های مرتبط

مذاکره؛ بلد نیستیم. گزارش جلسه ای با مدیر یک بیمارستان 2

برای مطالعه قسمت اول لطفا کلیک نمایید.

بفرمایید آقا! فرمایش؟…

بر می گردم و پی صدا را می گیرم. آدمی است قد کوتاه و با سیبیل های پر پشت.

می گویم با مدیر بیمارستان کار دارم.

می گوید باید وقت بگیری همین جوری که نمی شود.

می گویم وقت گرفته ام.

بر می گردم و دیگر اعتنایی بهش نمی کنم.

شاه که مدیر باشد، بخشیده، غلام که ایشان باشند، نمی بخشد.

جلوتر می آید که مانع شود که ناگهان در باز می شود و همکارم مرا به داخل هدایت می کند.

سیبیل قشنگ، دست از پا درازتر بر می گردد

وارد دفتر مدیر می شوم.

دست می دهم و خودم را معرفی می کنم.

مدیر مهلت نمی دهد که بنشینم و صحبت را شروع می کند

خبری از پروژکتور نیست تا بتوانم فایلی که چند روزی بکوب روی آن وقت گذاشته ام را ارائه دهم!

مدیر می پرسد رشته شما دقیقا چه کار می کند؟

بلادرنگ لب باز می کنم و همان محتویاتی را به او تحویل می دهم که قبلا هم به هر کس دیگری تحویل می دادم.

از تاریخچه رشته مان، از خود مهندسی صنایع، علت پیدایشش و …

هنوز نتوانستم به باغ بیاورمش که ما که هستیم و چه می کنیم.

می گوید با مثال می توانی توضیح دهی؟ فرض کن این بیمارستان! شما از چه جنبه ای وارد می شوید و به ما می توانید کمک کنید؟

دوباره چند مثال آماده در ذهنم هست؛ آنها را توضیح می دهم و بعد کاری که در کارورزی کرده ام را نیز می گذارم رویش و پیشکش می کنم.

انگار دوباره مقبول نیافتاده!

نمی دانم چرا وسط جلسه به کله ام می زند که دوباره باید مطالعاتم را مرور کنم یا نه اصلا چند وقتی هست که دیگر مطالعه منظمی در حوزه سلامت ندارم و هر چی بلغور کردم از همان آموخته های پیشین است. طرحی نو و مطالعاتی نو باید…

توضیحاتم تا حدودی مدیر بیمارستان را ملتفت کرده اما حالا گیر سه پیچ داده به مرز و تفاوت ما با سایر رشته ها و حوزه هایی که قبلا در نظام سلامت بودند.

می گوید تفاوت شما با رشته های دیگری مثل مدیریت بیمارستانی، مدیریت فناوری اطلاعات، اقتصاد سلامت و … چیست؟

ما خودمان دفتر بهبود کیفیت در بیمارستان داریم. بچه هایی هم بودند که آمده اند همین حرف هایی که شما می گویید را به ما زده اند. بهبود می دهیم، بهره وری تان را بالا می بریم و اِل و بِل.

اما خب نتیجه؟ هیچی.

تفاوت شما چیست؟

گوشه رینگ گیر افتاده ام. وسط این بیابان بی آب و علف که ذهنم هم علیه خودم شورش کرده و ارور update me please را سر می دهد، از کجا تفاوت گیر بیاورم و به خورد مدیر بدهم؟

راستش تا به حال به رشته های دیگری که در حوزه سلامت بوده اند فکر نکرده بودم و شناختی از ماهیت رشته شان نداشته ام. آنها چه کار کرده و می کنند؟

حس کبکی را دارم که سر به زیر برف برده و خوشحال است از نا خبری.

همین جوری است دیگر. عدم شناخت از سایر بازیگران این دایره ماجرا، خِر آدم را وسط جلسه می گیرد.

مجبورم متوسل بشم به صنایع بازی درآوردن و پیچاندن.

می گویم تفاوت ما در ماهیت ابزارها و رویکردهایی است که اجرا می کنیم. رویکرد های ما ریاضی تر، فنی تر، علمی تر و قهرا پیچیده تر والبته دقیق تر هستند که تا به حال در نظام سلامت خیلی به کار گرفته نشده اند اما آزمون شان را پیشتر، در واحد های تولیدی بیشتر، پس داده اند.

همین یک کلمه کافی است که دوباره نقطه ضعف مان عیان شود.

مدیر می گوید: اینجا که واحد تولیدی نیست. فکر می کنید جواب بدهد؟

می گویم هر چند ماهیت ابزارها در فرآیند های تولیدی بوده اما اصل بر خود فرآیند است. پس می شود در هر جایی از آن استفاده کرد

باز هم انگار مدیر را به کوچه علی چپ برده ایم. سابقه خراب افراد ماسبقی که در اینجا دایه بهبود فرآیند داشته اند و کاری به پیش نبرده اند، مدیر را بدجوری به چنین اتفاقات و ماجراهایی بدبین کرده است.

صحبت های دیگری رد و بدل می شود. همکارم نیز دفاع جانانه ای از ما و رشته مان می کند و می گوید خوب است فرصتی فراهم شود تا از چنین رویکردهایی در بیمارستان شما استفاده شود

حسابی دمق شده ام

جلسه تمام می شود و خارج می شوم. حس می کنم باید یک پیاده روی طولانی داشته باشم زیر این آفتابِ رو به غروبِ دلگیر و هوایی چنین آلوده.

خودم را ملامت می کنم که چرا نتوانستم قانع اش کنم؟

حدس می زنم کُمِیتِ مذاکره کردنم لنگ بوده است.

در پروژه های داده کاوی که کار کرده ام، با مدیران زیادی صحبت کرده ام اما آنجا قضیه ها برای بعد از فروش و عقد قرارداد است که طبیعتا مدل ذهنی مدیران همکاری با ما بوده نه به چالش کشیدن مان.

این جا اما بحث فروش بوده و مهارت عرضه توانمندی ها و در یک کلام مذاکره!

اشتباهاتم را مرور می کنم. قول می دهم که اندکی بیشتر پیرامون رشته مان، دیگر رشته ها و نیز مذاکره مطالعه بکنم

و قول می دهم اشتباهاتم را بنویسم که از یادم نرود

هنوز هم افسوس نگفتن این حرف بر دلم مانده که از مدیر بخواهم اجازه دهد چند روزی بی سروصدا در بیمارستانش مستقر شویم و ببینیم و عارضه یابی کنیم. شاید گزارش دیدن هایمان از وضعیت موجود بیمارستانش می توانست تفاوت های ما را برایش روشن تر بکند.

به هر حال هنوز هم امید هست و ان شالله بشود با مطالعه بیشتر و یادگیری عملی و علمی بیشتر، چه در این بیمارستان و چه بیمارستان های دیگر، بتوان کاری به پیش برد و منشاء اثری شد.

پست های مرتبط

مذاکره بلد نیستیم. گزارش جلسه ای با مدیر یک بیمارستان (1)

به واسطه لطف همکاری، ساعت چهار و نیم عصر با یک مدیر بیمارستان قرار دارم. خدا پدر گوگل خان را بیامرزد که آدرس و بهترین مسیر را صاف گذاشته است کف دستم. از پله های مترو بالا می آیم. نگاهی به چپ، نگاهی به راست…

اینترنت همراه ندارم. کدامین سو باید رفت؟ به جهت حرکتم روی گوگل مپ دقت نکرده بودم

قدری راه می روم و از یک جوان عشقی آدرس می پرسم. سرتاپا وراندازم می کند و با دست می گوید برو بالا، میدان که رسیدی، می پیچی سمت راست و اونجا اولین خیابان سمت راست را می پیچی سمت راست!

با خودم فکر می کنم آدرس گوگل مپ اینقدر ها هم پیچیده و سرشار از راست نبود!

زیر لب می گویم خدایا مرا به راه راست هدایت بفرما نه اصلا همه مان را به راه راست هدایت کن… اهدنا الصراط المستقیم.
مستقیم…
تاکسی اول نمی ایستد.
همه دنبال دربستی هستند.

با مستقیم گفتن دومی، تاکسی می ایستد. می پرم داخل و جاگیر می شوم.
داخل تاکسی بحث انتخابات داغ است. مانده ام با این همه متخصص علوم سیاسی، چرا کارهای ممکلت جلو نمی رود.

خدایا همه مان را به راه راست هدایت بفرما نه اصلا اینقدر سرمان را به کار خودمان مشغول کن که دیگر به مسائلی که قدرت تغییرش را نداریم فکر نکنیم.
قسمت دیگری از مسیر را پیاده می روم. هوا بس ناجوانمردانه آلوده است. گلویم خشکِ خشک است.

کت ام را دستم گرفته ام و کیف خوشگله ام را هم
هر چقدر می روم نمی رسم.

نمی دانم گوگل مپ را که دم خروس باشد قبول کنم یا قسم حضرت عباس را که قول آن جوان عشقی
سرچهار می رسم. بیمارستان پیدا شده است و خیابان تقاطعی آن بسیار آشناست.
سر خیابان می روم و نگاهی به انتهایش می کنم. مترو پیداست.

به به
جوان عشقی ما را یک دور به دور خودمان چرخانده است! لقمه را به طرز فجیعی به دور سرمان پیچیده ایم.
السلام علیک یا جوان عشقی…
خدا پدرت را بیامرزد.

وارد بیمارستان می شوم. نگهبان هم مشغول بحث سیاسی است و با من کاری ندارد. می روم گوشه ای و پیراهنم را مرتب می کنم و کتم را می پوشم.
آدرس دفتر مدیریت بیمارستان را می پرسم. نگهبان می گوید مگر مدیر امروز آمده؟

می گویم از من می پرسی؟
چیزی نمی گوید.

انتهای بیمارستان ساختمان اداری است.

در میانه مسیر کلینیکی می بینیم که داخلش پر است از خانم.
تقریبا شلوغ ترین قسمت همین جاست. کلینیک زیبایی پوست.

ای کاش برای کتابخانه هایمان نیز اینقدر صف تشکیل می شد. یا اگر نویسنده ای کتاب جدیدش را منتشر می کرد، همه صف می ایستادند که بخرند آن را.

عاقبت به ساختمان اداری رسیده ام. از آسانسور بالا می روم. جلوی درب مدیریت بیمارستانم و می خواهم در را بزنم که یک نفر از پشت با حالتی طلبکارانه می گوید: بفرمایید آقا! فرمایش؟…

ادامه دارد…
هادی آقازاده

پست های مرتبط